لحظه ای سکوت کن
می خواهم گوش خراش ترین آواز هستی ام را بشنوم
می خواهم آخرین لحظه ام را تماشا کنم
وقتی که رویا تمام می شود
و شب بیهوده
در خوابهای من تاب می خورد
لحظه ای سکوت کن
میخواهم
وقتی تو نیستی
وزنم را بسنجم
تعداد رگهایی که مسدود می شوند
ابعاد نیمکره ای که به آن تبعید می شوم
می خواهم بدانم
با استوا چقدر فاصله ایجاد می کنم
قطب شمال چقدر سرد می شود
وقتی که من
لباس های خاکستری ام را در میاورم
لحظه ای سکوت کن
وقتی که سالها پیش
اقیانوسی مرا خفه می کرد
نفس های مصنوعی مرا زنده کردند
شواهدی نشان می دهند
من هنوز مرده ام
اگر این سکوت شکسته شد
شاید زندگی را با تو دوباره یافتم .
+
توسط یه غریبه
|

خسته ام ، آنقدر که دلم میخواهد نه برای مدتی،
که برای همیشه بمیرد ...
به یادتم ...
+
توسط یه غریبه
|

برای پدرم دعا کنید !
+
توسط یه غریبه
|

شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار میزند دل من حتی.
من کم آورده ام انگار.
+
توسط یه غریبه
|

دیدی دلم دیدی که هر آنچه گفتمت همان شد حالا تو هی بنشین و خواب های ندیده ات را تعبیر کن تو هی بنشین و آواز سر بده که " آن مَرد در باران می آید" تو هی بنشین و لیلی و مجنون بخوان و فرهاد شو تو هی بنشین و نمک به زخم دقایق زخمی ِ من بپاش حالا ... دلم ، لیلی ِ بی مجنون این روزهایم ، باورت شود آنکه ترس بر عاشقی اش خیمه افکند مجنون نیست بی گمان بیا دلم بیا و محض ِ آرامش تمام این دقایقی که نه چشم های تو خوابید و نه خواب های من از کابوس بی نصیب ماند محض ِ خاطر چشمهایی که به وقت ِ شکستن تمام بغض هایت بارید محض ِ رضای دخترکی که به پای تمام دوستش دارم گفتن هایت چروک شد لحظه هایش چشم هایت را نبند بیا و باور کن ، آن مَرد در باران نمی آید آن مَرد باران هم نبارد نمی آید آن مَرد هیچ وقت نمی آید !!! اگه اومد بهش بگین که اینجا غصه داره دخل منو میاره
+
توسط یه غریبه
|

زمان در دستم میلغزد و دلم باز کم میآورد تو را ! تو میروی اما پنجره را باز میکنم... در قاب کوچک مسی منجمدت خواهم کرد و هر روز دارمت! تو برو! خاطره ات را که دارم خیالم از هر دو جهان آزاد است تو برو! تا بیکرانه ها برهانست برای بد بودنم... تا کرانه ها دلیل برای جا ماندنم... همین بس که میدانم دلت تاب اعتراف را نداشت! و غرورت... و غرورت سخت! سخت تر از دیواری که به رویمان بستند سختتر از سنگفرشی که به رویش میروی! *** تنها می مانم من با چهار دیوار خسته از بستن! با یک قاب... با یک نرگس... با یک تیشه... مثال کوه خواهم شد در شاهنامه ات! تیشه را بردار... بزن ... کوه اگر چه خرد شود اما... تمام نه! به سان کوه خواهم شد! بزن...
+
توسط یه غریبه
|

3 Wörter, die dich freuen. 3 Wörter, die dir weh tun. 3 Wörter, die dein Leben verändern. 3 Wörter, die ausdrücken, was ich für dich empfinde. 3 Wörter, die ich gerne von dir hören würde. Man glaubt, 3 Wörter sind nicht viel. D i e s e 3 Wörter können deine Zukunft bestimmen. Es kostet so viel Überwindung, diese 3 Wörter zu sagen, aber ich muss sie dir einfach sagen: ICH LIEBE DICH!!!
+
توسط یه غریبه
|

جمعه هم آمد با تمام دلتنگی هايش با تمام تنهايی اش با تمام حس غريب انتظارش بيچاره من... بيچاره من كه می ميرم و آنی نمی شوم كه ببينمت. و تو هنوز نيامدی....
+
توسط یه غریبه
|

Die Tage vergehen, die Monate vergehen, die Jahre vergehen und es bleibt nur die Hoffnung! Die Hoffnung das mein Leben eines Tages besser wird, aber in der Realität wird es nie besser, sondern nur schlechter. Denn wenn ich so weit bin, diesem Albtraum ein Ende zu machen wird es zu spät sein .....zu spät für einen neuen Lebensanfang Aber ich weiss auch, dass ich nie so weit sein werde dem ein Ende zu machen, weil mein Herz voller Liebe ist, die ich nicht einfach ignorieren kann Das Ende wird aber kommen, denn ich werde weg gehen....das fühle ich !!! Und das erscheint mir nachts in meinen Träumen, Träume die so sind wie die Realität, so, dass ich aufwache und ich immer noch weinen muss, weil es mich so verletzt hat Alle diese Gedanken und Gefühle habe ich jeden Tag und es frisst mich innerlich auf, so , dass ich daran kaputt gehe... aber niemand bemerkt es und niemanden interessiert das! ja niemanden ...
+
توسط یه غریبه
|

چه کسی می داند من با این درد که نمی کُشد اما دیوانه ام می کند چه کار کنم ؟ چه کسی می داند ....؟!!! . . . من که هیچ نمی دانم هیچ هیچ هیچ . . . هیچ
+
توسط یه غریبه
|

قصد سفر دارم
می خواهم بروم
همراه با خط سفید وسط جاده،
که مرا تا انتهای دور با خود می برد
من میروم تنها
بار خاطراتم سنگین است
خسته ام ، آنقدر که دلم میخواهد برای مدتی بمیرم
+
توسط یه غریبه
|

به آسمان نگاه می کنم به ابرهای سرگردان و پاهای خسته ام ، اشک هایم بر روی لبخندم می لغزند . . . . . می دانم ! آمدنت را نخواهم دید . . .
+
توسط یه غریبه
|

کِش می آیند دقایقم درگذر لحظه هایی که جام صبر لبریز است و سبوی حوصله تهی خسته ام از عبور دقایقی که فرسایشم را به نظاره نشسته اند از حضور مبهم تو جایی میان خاطره های مشوشم از خودم که کلافه ام می کند این روزها از دلم که گوش هایش را گرفته تا نشود زجه هایم را من از تلنبار این همه حرف پشت این خط خطی ها خسته ام من از تکرار این همه ثانیه که به انتظار مرگ نشستم و نمردم خسته ام از این دیار غربت خسته از این آلودگی خسته از این غبار روح جادهء دلتنگی و این فسون غم آلودهء عشق بی روحی خلوتم و ...
+
توسط یه غریبه
|

آنگاه که ، خاطراتم با افکارم مرور می شوند منطق ! بغضم را هم می شکند .
+
توسط یه غریبه
|

بودن من بی مخاطب مانده است من و عشق تنها مانده ايم ، تا تنهايی نيز بر راز آفرينش افزوده شود امشب از آن شب هايی ست که سکوت حرف اول را می زند ...
+
توسط یه غریبه
|

چکه چکه باریدن دل من عین اشک هایم تماشایی ست اگر دل نداشته باشی
+
توسط یه غریبه
|

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
+
توسط یه غریبه
|

امروز پر از بوی بارانم امروز بی دليل بی دليل بی دليل از دندهء بی خيالی بلند شده ام کاش ميشد همين جای خط نقطه ای برای پايان من در نظر گرفت
+
توسط یه غریبه
|

چیزی انگار از درون مرا متلاشی می کند حسی شبیه نمیدانم چه.... های جسم و روح من چگونه است که به ستیز با هم بر آمده اید؟ و من نگاه یخ زده ام را خیره بر ستیز شما دوخته ام خیره مانده ام گیج میزند سرم خیره مانده ام....
+
توسط یه غریبه
|

دخترک سرکش آن سال های دور جایی در این روزهای درگذر مات مانده است کاش توان گریزم بود که بگریزم جایی که کسی نتواند مرا بیابد جایی که رها شوم از کابوس هایی که نه در بیداری رهایم می کنند و نه در خواب کاش می دانستم که چه کنم آشفتگی هایم را عجیب دیوانگی می کند دلم عجیب کم آورده ام روح جایی در گذشته گم شده است جسم حال را به زنده مانی میگذراند و دل میان این دو آواره زجر می کشند دقیقه هایم ، زجر می کشد دلم و تو نمی دانی و او نمی داند و هیچ کس نمی داند که من زیر بار غصه هایم دارم جان میدهم.
+
توسط یه غریبه
|

شاید فقط اگر خیلی آشــنا باشی بتوانی از لابه لای این کلمات تلخ گاهی هم طعم شور اشک را مزه مزه کنی !
+
توسط یه غریبه
|

فردا شد و این کلاف حوصله باز که نشد هیچ هزار نکند قطار کردم برای دل حالا باد هم که به نوازش بیاید دلم را
گره در گره بیشتر شد پریشانی اش
نکند که راه خانه ام را گم کرده است دلت
نکند که...
اما
نه
دیوانه دلم گول هم نمیخورد این روزها.
باران هم که بی وقفه ببارد بر دلم
حتی
تو هم که بیایی و بگویی دوستت دارم
نه
هیچ زخمی از زخم های این دل ناماندگار کم نمی شود.
آنقدر مشق مردن خط خطی کرده ام هردم که دیگر زندگی کردن یادم رفته است.
+
توسط یه غریبه
|

قلبم تند تر میزند این روزها روحم بی قرار تر است طوفان گرفته است تمام زوایای دل را پنجه می ساید بر حنجره ام بغض های ناشکسته ام مرا به یاد خواهی آورد ؟؟؟ نگرانم نگران بی قراری های دلم نگران نفس هایی که به تقلا بالا می آیند این روزها نگران دلی که با رویا خوابش کرده ام چه کنم با ریسمان اشک ؟ میخواهد قلاب بزند بر دل و فراری میدهم دلم را مدام از چنگش امروز که بگذرد و پشت دیوار دلت پنهان نشود دلم بی شک خراش میدهد دیوارهء دل را ... وای چقدر کلافه است امروز دلم . . . تا فردا برای باز شدن کلاف حوصله ام دعا کنید.
+
توسط یه غریبه
|

باران که باشد تو هم که باشی بی چتر زیر چتر خدا من کم می آیم ! حس می کنی ...؟
+
توسط یه غریبه
|

گز می کنم خیابان های عبوس از هجوم آدمک ها را بی هیچ شانه ای که تکیه دهم خستگی ام را بر دست هایش نگاهم مات قدم هایی ست که مُهر می زنند دهان زمین را به سکوت دهن کجی میکنند پاهایم عبور از خط کشی های موازی را و سرکشی خود را به رخ ماشین هایی می کشند که بوق می زنند بی پروایی ام را مشت می کوبد حوصله، خفگی اش را بر حنجره ام و من دود میکنم تمام حوصله ام را از سیگاری که در دست های دیگری زیر قدم های من له می شود دود دود دود . . . و حوصله ام له شد !!!
+
توسط یه غریبه
|

در تمام این روزهایی که زنده گانی کرده ام در تمام این لحظه هایی که به زنده مانی گذشت مگر جز دلی ، روحی و جسمی که سنگینی می کرد بر شانه هایم کشیدنشان چه داشتم ؟؟؟ دلم را که تمام بخشیدمت نمی بینی که عاجزانه میخواهد داشتنت را؟ روحم که تازگی ها در پی دل روانه شده است نمی بینی که بی قراری می کند لحظه های نبودنت را ؟ و جسم این جسم ناتوان نیز چند روزیست که بهانه می گیرد مدام درد در استخوان می پیچد و آه می شود این روزها ، و من دور خودم می پیچم و می پیچم و می پیچم و ... دار و ندار این روزهای رفته که هیچ داشته ها و نداشته های این روزهای نیامده هم مال تو من تنها نشسته ام که ببینم چه میکند رویایت با دلم روحم جسمم. تنها نشسته ام.
شناسنامه ام يك سال پيرتر می شود
تا به این بهانه
يك شمع ديگر به سلامتی ام خاموش كنی ...
+
توسط یه غریبه
|

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد نه، هیچ اتفاقی نمی افتد روزها همان طور به رود شب می ریزند که شب ها به سپیدهء روز. نه پرده ای به ناگهان کشیده می شود نه سرانگشت شاخه ای به هوای ماه می جنبد نه تو از راه می رسی! * قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد مثلا" این که: تو با شاخه ای گل سرخ دردست های روشن ات برای تولدم از راه برسی! نه، عین روز روشن است، تو رفته ای و من مانده ام پشت این همه کاغذ سیاه تا هرلحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکر کنم!
+
توسط یه غریبه
|

خودتان را ناراحت نکنيد باور کنيد اتفاق مهمی نيفتاده فقط بند دل دخترک پاره شده مثل تسبيح انتظاری هم از شما نيست من خودم چشم دوخته ام به اميد وقوع يک اتفاق ــ با نخ و سوزن ــ يک اتفاق کتابی البته که هيچ ربطی به دنيای من و شما ندارد
+
توسط یه غریبه
|

در گذر این دقیقه های لعنتی آنقدر آگاهانه دلم زار می زند
همین دقایقی که می دانند
چه بی صبرانه تمام شدنشان را به تمنا نشسته ام
که هیچ چیز
نه، هیچ چیز نمی تواند سرخوشش کند.
و من
آنقدر حالم بد است
که کلمه کم می آورم برای نوشتن
+
توسط یه غریبه
|

ماه من؛برات می نویسم.همونطور که همیشه می نوشتم. اگه مولانا برای آفتابش غزل میگه،من برای ماهم، چکامه هامو قربانی می کنم، تموم چامه ها و چکامه هایی که برای ماه،تنها برای ماه نوشتم. تو همهء شعرام نفس می کشی. تو تمام اشکام چکیدنتو روی گونه های مهتابیم ،آه می کشم. ماه من گوش کن. فریادمو با سکوت. لعنت به این اشکها، که بدون اجازه میریزن. از پشت شیشه های مات ....چشماتو نمی بینم. چند روز نمی تابی؟ بهانهء چکامه های من،ندیدنتو درد می کشم.
+
توسط یه غریبه
|
